محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1545

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : چون شكست در روميان افتاد سواران مسلمان به دنبالشان رفتند و به خاكشان انداختند و چون سالارى به ابو عبيده رسيد نداى رحيل داد و مسلمانان حركت كردند و در مرج الصفر اردو زدند . گويد : مرا از مرج الصفر پيش فرستادند و دو سوار نيز با من بود و برفتيم و وارد غوطه شديم و در ميان خانه ها و درختان بگشتيم و يكى از دو رفيقم گفت : « به جايى كه مامور بودى رسيدى بر گرد و ما را به خطر مينداز » گفتم : « به جاى خويش باش تا صبح شود ، يا من سوى تو باز آيم . » پس و برفتم تا به در شهر رسيدم و كس آنجا نبود ، لگام اسب خويش را در آوردم و توبره بدان زدم و نيزه به زمين فرو كردم و سر بنهادم و از صداى كليد بيدار شدم كه در را مىگشودند برخاستم و نماز صبح بكردم ، آنگاه بر اسب نشستم و به دروازه بان حمله بردم و او را كشتم و راه بازگشت پيش گرفتم و كسان به طلب من برآمدند ، اما نزديك من نمىشدند كه بيم داشتند كمينى داشته باشم و من به رفيق نزديكتر خود رسيدم كه گفته بودم به جاى بماند و چون او را بديدند گفتند : « اين كمين بود به كمين خود رسيد . » گويد : آنگاه من و همراهم برفتيم تا به رفيق ديگر رسيديم و برفتيم تا به نزد مسلمانان رسيديم و ابو عبيده مصمم بود جاى خود را رها نكند تا دستور و رأى عمر بيايد . و چون بيامد حركت كردند و نزديك دمشق فرود آمدند و بشير بن كعب بن ابى حميرى را با گروهى سوار در يرموك به جاى نهادند . قباث گويد : جزو سپاه يرموك بودم كه مال و غنيمت بسيار به دست آورديم و بلد ، ما را بر چاه مردى گذر داد كه در جاهليت وقتى به رشد رسيده بودم خواسته بودم از او تجربه آموزم و پيرو وى شده بودم و چون مرا پيش وى رهنمون شدند و او را بديدم و قصد خويش را بگفتم گفت : « نكو كردى . » گويد : وى يكى از شيران عرب بود و در روز يك قسمت از شتر را مىخورد